کوچه ها را بلد شدم
خیابان ها را بلد شدم
ماشین ها را .... مغازه ها را ....
ولی هنوز میانه آدم ها گم می شوم
نمی دانم چرا آدم ها اینقدر پیچ در پیچند
گم شده ام،همچو کودکی که سالها پیش در یک فیلم رنگ و رو رفته ایرانی نزدیک حرم چادر مشکی مادرش را رها می ساخت و مدت ها باید می گذشت تا بتواند آن چادر را بار دیگر در دستان کوچکش گیرد.میان آدم ها گم شده ام،کاغذ مچاله شده در دستم را باز می کنم،دست خط پدرم آدم مسیر کروکی کشیده اش را نشانم می دهد، چشمانم تار می بیند بیشتر نگاه می کنم،آدرس را پیدا نمی کنم خیابان و کوچه تنهایی را در هیچ یک از میدان های شهر نمی بینم،پلاک صفا را خانه وفا را،همسایه مهربان را،حج نرفته کمک کننده به دیگران را،سکوت ظالم،فریاد مظلوم،خنده یتیم را پیدا نمی کنم،در گوشه ای می نشینم مات و مبهوت از آدرس و خیابان های تازه شهر به یاد گذشته می افتم به یاد آن روزها که آدم ها سر راست تر بودن،با یک اشاره می توان پیدایشان نمود و حال منی که سالهاست در این شهر می جولم نمی توانم آدرسی ساده را پیدا کنم.
نمی دانم آدم ها پیچ در پیچ تر شده اند یا من خنگ تر
این کلمات برایت چه معنایی دارند؟براستی میان این کلمات چه رازی نهفته است که دل را راهی سفر می کند، سفری که نه کوله بار می خواهد،نه همراه...
می خواهم با تو امشب در، لحظه همسفر شوم،چشمانت را ببند و به صدای قلبت گوش کن،قلبی که هیچگاه به تو دروغ نگفته،کوله بارت بربند تا دست در دست هم این شهر و آدم هایش را به دیروز بسپاریم.
یادت هست اولین باری که دستان سردت در دستان گرمم آرام گرفت کی بود؟می دانی تاریخ تولدم را در کجای درخت پارک با تمام نفهمی حک کردیم،به خاطر داری قرار خنده دارمان را که مسابقه بگذاریم ببینیم کی دست آن یکی را رها خواهد ساخت؟برنده اش کی بود؟
می دانم فراموش نکرده ای،می دانم در پساپس روزها مرا در غبار جاده بر باد نداده ای،می دانم با اینکه هزاران هزار مسئله ریاضی را هنوز در سر داری،دو به دو دویدن هایمان را کم نکرده ای،حال بیا در این زمان سرنوشت ساز با تمام بی رنگی و دنیای تازه دستان یکدیگر را رها نکنیم و در سفری بی انتها قدم برداریم.
دل و قلبت را به من بسپار،بوی حرم می آید،صدای کبوتر،ناله دردمند،چشمانت را به دور دست بسپار قلبت در قلب مشهد آرام گرفته است
عشق همیشه نافرجام است برای درخت ها !
به آسمان هم که برسند به همدیگر نمی رسند
تبر ها مگر کاری کنند !
نمی دانم نام این تیغ برنده را چه کسی تبر و نام این چوب تنومند را چه کسی درخت نهاد؟اصلا چرا نباید نام کوه،دریا و نام دریا صحرا باشد؟می خواهم بدانم آب چرا نامش آب و آتش چرا نامش آتش است؟این سوالاتی است که زمان مالیخولیایی شدن با خود می زنم و بعد برای قانع کردن خویش،ندانسته های دیگرم را پیش کشیده ، با خود می گویم ما که اینهمه چیز نمی دانیم این یکی نیز به آنها اضافه ..
باز گله و شکایت نکنید که بعد از اینهمه دیر آپ کردن و اینهمه کامنت و نظر گذاردن،این چه اراجیف هایست که می گویی؟
راستش را بخواهید بعد از مدت ها فارغ از دنیا و آدم های مجازی به کتاب های دوران نوجوانی،همچون معتادی که بعد از ترک با دیدن موادش هم خوشحال و هم ناراحت می شود ،به رومان ها و تاریخنامه هایی که در گرماگرم اوج نوجوانی و زمان گذر به جوانی می خواندم نگاهی می انداختم،تا شاید در ورق به ورقش نوجوانی خویش را احیا سازم،اما افسوس که وقتی کتاب ها را نگاه کردم هرگز به یاد نیاوردم،کجای قصه "جان شیفته" عشق موج می زد،در کدام صفحه کتاب "بامداد خمار" ,عشق فریاد می زد و کجای کیمیاگر عشق ها به هم می رسیدند،ساعت ها فکر کردم و تنها خیانت ها،جدایی ها و رفتن ها به یادم آمد...
برای گذشته ام غصه می خورم که چرا مثل بسیاری به جای کتاب،کباب نخوردم و به جای توپ،کتاب در دست گرفتم؟!آن زمانی که همکلاسی هایم ماش در لوله خودکار به سوی هم پرتاب می کردن من کتابها را در درون مغزم پرتاب می کردم و حال آن دوستم فلان بنگاه را دارد،آن یکی دلال ماشین و من تنها اندکی می فهم...
براستی دانستن همانند لیوانی از زهر می ماند که باید دو نفر در یک زمان بخورند و بمیرند،اما یکی می داند این آب زهری است و دیگری نه..خوب هر دو می خورند یکی با لذت و دیگری با خفت!!ا
پس دوست من لیوان را بردار و یک نفس جرعه ای که اگر ننوشی به زور در حلقت می کنند را با لذت تمام بنوش و فکر نکن در لیوانت زهر است یا شراب،قند است یا نبات اینها تعلقات اند که بر دهانت شیرین می زنند،لیوانت ته سرشتش زهر است....
نوش جان،به دنیای خاموشی و سکون،به دنیای فرار و خراب خوش امدی،ساده بیا که اینجا همه قبل از تو ساده رفته اند!!
آری گـــــلم
دلــــــم
حرمت نگه دار کاین اشک ها خونبهای عمر رفته من است
اشک واژه عجیبی است می گویند آنروزی که آدم ،اولین مخلوق خدا بروی کره خاکی پا نهاد،تنها بود و از تنهایی شروع به اشک ریختن کرد،دستانش را بر چشمانش کشید و خیسی آن را احساس کرد با دلهره و ترس نامش را پرسید و جوابش این شد ؛؛درمان تمام غم هایت::
خدایا دستم به آسمان نمی رسد...
تو که دستت به زمین می رسد، بلندم کن.
سال ها انتظار،سالها سکوت و غصه،سالها سختی و غبطه،نمی دانم در رویای کدام کس نشسته بود که خود کس خبر نداشت،در نگاه اول به او فهماندم ما ،مال هم نیستیم،ما مال هم نمی شیم و اصلا طالعمون در یک گنجه نمی گنجه،اما او باور نکرد و نخواست باور کند،تهمت ها برایم عادت شده بود،نفرین ها هر روز برگردنم می نشست،سالها گذشت،بهاران بسیاری خزان شد و بسیاری زمستان برفهایش را به خاطرات سپرد.زمان گذشت و گذشت تا یک روز در گرما گرم عید در روزی نزدیک به روز فرج،روزی نزدیک به تازگی دنیای طبیعت،خبری کوتاه خوشحالم نمود.
او در رویای خواستنیهایش معشوقه اش را یافته بود و می خواست در لباس سفید زندگی قرار گیرد،انگار بهار لباس سبزش را برای تنش آماده کرده بود،همه چیز آماده برای یک شروع،برای یک آغاز برای یک پایان
راستی گاهی نقطه ها معنایشان از بسیاری حرف بیشتر است مثل جمله" نقطه سر خط....
دوست دیروز و غریبه امروز!
نقطه پایان،شروع از اول خط ،یادت نرفته معلم املا کلاس دومت را که اگر نقطه نمی گذاشتی چگونه با چشمان درشت و ابروان پر پشتش برایت اخم می کرد،پس غریبه من به زندگی خوش آمدی مواظب معشوقه ات باش که سالیان سال با او کار داری،خوشحال باش و سراشیبی زندگی را آغاز کن که تو لایق بهترینها هستی،از صمیم قلب نیمه کارم،برایت زندگی مداوم همراه با آسایش،امنیت و دلخوشی را آرزو دارم و امیدوارم خداوندی که میلیون ها نفر را خوشبخت نموده نیم نگاهی نیز به تو بیاندازد.
آشنای دیروز!
همه چیز را به بادهای اسفندی بسپار و همراه با قاصدک قصه ها،غصه ها را فراموش کن و بدان تمام عمر یک گل فصل بهار است.
حنجره نمی خواهد سخن بگوید اما دل حرف های بسیاری برای گفتن دارد،نمی دانم چگونه و کی دل و حنجره را آشتی دهم،دل می گوید بگو و گلو می گوید نگو...
در این میان عقل بر سر دو راهی مانده ،بگوید چطور، نگوید چطور؟چگونه است که هیچگاه دل و زبان حرف هم را نمی فهمند،چگونه است که سکوت و سکون تفرقه انداز می شوند...
و اما من در این لحظه سرنوشت ساز در چند روز مانده به انتخابات مجلس،در زمانی که بسیاری با کودکانش به خاطر نخریدن دعوا می کنند،در زمانی که داراها با فخر داشته هایشان را به ندارها نشان می دهند،در زمانی که دیگر عید قشنگ نیست عید برای پدر ندارها از هر چیز زشتر است،عید دیگر بوی پول نو و سبزه نمی دهد،سفره هفت سین سینهایش نم برداشته و به جای اولین سینش سفته پدر نشسته،آری برادر بگذار سکوت کنم ،تا بتوانم زنده بمانم،تا بتوانم نفس بکشم تا در سیاهی شب پرستان کشته نشوم،مرا به خاطر سکوتم ببخش چرا که من نیز محتاج زندگی هستم ،پس سکوت می کنم سکوتی به بلندای شب های سیاه این روزها،دل را مثل همیشه محبوس سینه می نمایم ،لالش می کنم تا نکند نامحرمی درد این دل را در گوش دیگری نجوا کند،چه سخت است دانستن و نگفتن،چه جانسوز است فهمیدن و ساکت خفتن و چه مرگ آور است آنزمان که می خواهی بسیاری را بگویی اما خودت خویش را سانسور می کنی.
چشمانت را در چشمانم خیره کن،به یاد آنروزها به یاد آن روزی که از چشمانم برق عشق را دزدیدی و چوب رسوایی بر دل بی گناهم نهادی،بیا بنشین در کنارم،بی خیال از صبح فردا،بی خیال از عید و شب عید،بی خیال سفره های خالی،بی خیال از کودک خیابانی ،بیا می خواهم در سکوت با تو حرف بزنم ،اینجا تنها فکر کردن گناه نیست پس از چشمانم افکارم را بخوان،تویی که می دانم ماهر در حرف نا گفته خواندنی.....
از وقتی خانه عشقت پناهگاه خستگیم شد تو برای قلب خسته من تنها بهانه زیستن شدی و اندیشیدم که خدای عاشقان،عشقت را برایم پیشکش نمود و من عاشق را بعد از سالیان طول و دراز به منزلگاه مجنون رساند.
ای تنها غزل زندگی، این را بدان که جذابترین دقایقم را به پای ساده ترین لحظاتت خواهم ریخت و به امید آن روز زنده خواهم ماند که آغوش گرمت را در کلبه آرزهایمان لمس نمایم.
مجنون من ،لیلی بودن بدون تو یعنی هیچ،شیرین بودن بدون تو یعنی تلخ و تنها ماندن با یاد تو یعنی مرگ تدریجی،پس مجنون،فرهاد و زندگی را از من نگیر(الهه)
