من وتو **عشقولانه**
عکس های عشقولانه با شعر باحال

سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1390

یکشنبه 25 دی ماه سال 1390
دلم می خواهد …..

باران ببارد....
آنقدر که تو به یاد  گریه های من افتی
دلم می خواهد  شاد شوی
آنقدر که در زمان نگاهت به من ته مانده خنده ات برای دیگری بر صورت من افتد
دلم می خواهددلتنگ شوی
آنقدر که مرا بی دلیل و از سر نفرت به یاد آری
دلم می خواهد خواب روی
آنقدر که در خوابت غریبه ای که نمی شناسی من باشم
اصلا دلم می خواهد باز برف ببارد تا تو در حیاط خانه رویاییمان از برف و یخ با دستان مهربانت آدم برفی بسازی و بعد بر سرش نام مرا نوشته و با او عکس یادگاری بگیری
 و بجای چشمانش دکمه های لباست و به جای لبخندش  ذغال بگذاری تا ثابت شود نگاهم عمری به تو و لبخندم بی تو تنها ذغالی بیش نیست
راستی یادت نرود عمر آدم برفی کوتاهست تا می توانی به او محبت کن که تمام عمرش فصل ....

یکشنبه 25 دی ماه سال 1390
سوپ داغ و آغوش یار رو و دیگر هیچ...

هنوز هم تن بی جانم بیمار است و حتی با نسخه ای که خانم دکتر عصبانی برایم تجویز کرد بهبود نیافته ام،ولی ناچارند مجبورم بر سر کار حاضر شوم،گاهی اوقات به افراد زیر دستم حسادت می کنم که می توانند از من مرخصی گرفته و مدتی را به استراحت بگذرانند اما من باید خود برگه مرخصی خویش را امضا کنم ولی جانشینی وجود ندارد...
دلم یک کاسه سوپ از همانهایی که در تبلیغات تلویزوینی پخش می شود می خواهد،دلم آغوش گرمی که هیچگاه از هیچ شبکه ای از تلویزیون ایران پخش نمی شود می خواهد و دیگر جز این دو با این حال زارم هیچ نمی خواهم،می دانی راستش را بخواهی این تن نمی تواند روح مرا همراهی کند و در میانه راه همیشه جر زنی می کند و بازی و راه رفته را نیمه تمام رهامی سازد،چقدر تن پر هوس نیز دردسر ساز است!!!
بهرحال هر گاه سوپ داغ و آغوش یار یافتی تنها کافی است  یادی از  من بکنی که من اینجا محتاج یاد تو هستم.

چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390
اینبار به جای روح ، جسمم بیمار است

سرفه های ممتد، نوید روزهای درد می دهند،حس می کنم گلویم مثل انسانی که ساعت ها جیغ زده و حال از فرط بی نفسی لال گشته باد کرده ،تنم داغ داغه مثل لحظه های دیدار عشقی،سرم هوای گیجی داره مثل گیجی های بعد از خراب کردن امتحان، می خواهم ساعت ها در زیر پتو سرگذاشته و آرام گیریم اما کار دنیایی مانع می شود ،دستمال در دست به دوستان و کارمندان حالی می کنم که بیماری هادم و همراه من شدن باعث بیماری می شود،ولی لحظه هایی هم هست که دور بودن نیز ممکن نیست و برای کار باید به انسان هایی که کیلومترها با تو فاصله دارند نزدیک شوی، عطسه های بی پایان این است ثمره زمستان،می گویم خوب شد رایانه ام آنتی ویروس دارد وگرنه به درد صاحبش گرفتار می شد،می خواهم به گفته و افکار خویش بخندم اما حتی حس خندیدن هم نیست ...می شود تو به جای من کمی بخندی؟

چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390
همیشه از آجیل چند پسته لال می ماند!

همیشه از آجیل چند پسته لال می ماند!
آنها که لب گشودند،خورده شدند،آنها که لال مانده اند،میشکنند!
دندانساز راست میگفت که پسته لال ، سکوتش دندانشکن است...
تو از زندگی و زندگی از تو چه می خواهد؟می دانی سکوت قبل از فریاد حکایت همین پسته لال و دندان ماست؟می دانی وقتی کسی که سالیان سال سکوت کرده، فریادش چگونه جان می سوزاند؟گریه عاشق را دیده ای؟نگاه منتظر را تاکنون حس کرده ای؟می دانی وقتی کسی یکی را بخواهد و کس او را نخواهد حال و روزش چگونه است؟نماز عاشق را دید ه ای؟ناز معشوق را کشیده ای؟اگر اینها را که گفتم تجربه نموده ای بدان عاشقی هستی محکوم به سالیان درازی تنهایی؟
پیش ما بیا!!زیرا ما نیز همچون تو خانه به دوشیم و" غم سیلاب نداریم"

پنجشنبه 8 دی ماه سال 1390
توکل و توجه بالهای پروازه

راستش رو بخوای دل بستن و دلشکستن واسم واژه های غریبی شده،خیلی سالها باهاش انس داشتم اما امروز از اونها و تمام خاطراتشان جدا میشم،چون من تویی دارم  وتوهمچون منی،انسان ها تنها یا توکل و توجه می تونند زندگی کنند،و من می خواهم توکل کنم بی آنکه بخواهم بدانم چرا؟

تو زندگی آدم ها لحظاتیست که فراموش کردنش یعنی مرگ انسان ها....

می دونم مطلب این بارم گیج بود اما اینو واسه گیجایی می نویسم که حرفم رو خوب می فهمند با تمام گیجیشون

یکشنبه 20 آذر ماه سال 1390
به سلامتی کسی که بیخیالمونه ، ولی تو خیالمونه

از خیالم نمی رود تمام خنده های تو از دلم بیرون نمی رود نگاه مهربان تو،خنده های در شکت،اشک های هنگام قهرت و سکوت زمان رفتنت،هر کس در خیالش فرشته ای دارد و آن را در پستوی دلش پنهان می کند و تو مرا سوار بر اسب سفید آرزوهایت خواستی،و من تو را همانگونه که بودی خواستم،فرق من و تو در آن بود که تو مرا همراه با اسب و آرزوهایت خواستی اما من تنها تو را خواستم،بی همراه،بی اسب و بی....

راستی درخت توت لب کوچه یادت هست؟ آنزمانی که با هم قرار گذاشتیم هر کس آن چیزی که در خیالیش جا خوش کرده است  را  نقاشی کند من تو را کشیدم و تو اسب را....

و من آن روز به تو فکر کردم و تو به آرزوهایت اما هیچکدام از ما به آن درخت پیر فکر نکردیم؟

و اما امروز من و تو بزرگ شدیم تو به آن چه می خواستی نرسیدی و من آنچه را داشتم از دست دادم،بیا که با هم بی حساب شدیم مگه نه؟

سکوت تنها درمان زخم است برای بهبودی و من نیز آن را برگزیدم،سکوت در مقابل همه چیز و همه کس،و اما تو تمام جانت فریاد شد،جنگیدی و در جنگ نابرابر باختی، تو در جنگ شکستی و من در خویش!!

نمی دانم چرا هر وقت می خواهم قلم بروی کاغد گذارده و بنویسم نام تو تمام نوشته هایم می شود،نمی دانم چرا تو تنها تو در بیشتر نوشته هایم پنهانی،با این که سالهاست تو و تمام فکرت را به فراموشی سپرده ام.

کاش انسان ها را می شد فرمت کرد،و حافظه هایشان را با پارتیشنی جدید راه انداخت بدون برگشت بدون ویروس و همراه...معطل نکن کلید ری استارت در زیر دستنات هست بگرد تا بیابی!!

شنبه 12 آذر ماه سال 1390
بوی حسین می آید...

" در عجبم از مردمی که زیر بار ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسین می گریند که چگونه آزادانه زیست"
پیرمرد گوشه ای نشسته و در تفکر او غوطه ور، نوجوانی لباس مشکیش آماده می سازد، جوانی روی صدای گوشی تلفن همراش آهنگ او را گذارده، زنی در حال پهن کردن سفره ی اوست و برخی در ماتم نبود او... او که می گویم یعنی یک آسمان انسان، یعنی یک کهکشان بزرگی، یعنی یک دریا غرور و یعنی یک صحرا مقاومت...                                                                                       
الان عده ای به من انگ ملایی می زنند اما باور کن این یک حس پاک و بی ریاست ه بی خیال از تو خیلی های دیگر تنها می خواهد عرض ارادت کند، نه پست و مقام دارد و نه کسی او را در این بازار پر هیاهوی مجازی می شناسد که بخواهد از طریق حسین به اهدافش برسد.                                     
  به حرف هایم گوش کن و لااقل اگر حرف هایم را باور نداری به پای تمام سالیانی که برایت نگاردم اندکی تحمل کن، بشنو شاید تو نیز حسینی شوی...
حسینی که من می گویم آن حسینی نیست که مداحان می برندش در کربلا و سر می برند. این حسین کسی است که سالیان درازی از کودکی تا به امروز همراه من است او را در کتاب عاشورای حسینی شناختم و حسین را در کوچه پس کوچه های کودکی، میان لباس های مشکی، هیات های سینه زنی، سیاه پوشی شهر پنهان نمودم تا کسی او را از من نرباید.
این اعتقاد سالیان سال است که همراه من آمده، رشد کرده و حال ظهور می کند، از لباس های مشکی کودکی، دستبند، سر بند و حکاکی پشت پیراهن، همراهی هیات، بستن کوچه و دیوار با نوار مشکی و امروز سایت و وبلاگ و مطلب...
اینها مسیر بیست و اندی است که من با حسین آمده ام و نمی توانم او را رها کرده و به اراجیف تازه به دوران رسیده های بی خدا گوش دهم.
حسین تاریخ ساز و تاریخ شکن بود، حسین بود و تا بود خوب بود اگر خوب نبود به خوبی در تاریخ نمی ماند و اگر خوب نزیسته بود هیچگاه بعد از قرن ها هنوز نامش بر سر زبان ها نبود...
بیایید قبل از عمل فکر کنیم و همه چیز را با هخم نبینیم و حسین را همانگونه که تنها بود تنها ببینیم، بدون مداح بدون تفسیر بدون همراه...
دیباچه عشق و عاشقی باز شود
دل ها همه آماده پرواز شود

سه شنبه 1 آذر ماه سال 1390
باران که می بارد،ترک می خورد بام تنهایی من

نمی دانم چرا امسال خداوند باز نیز نعمتش را از شهر کویریم دیر نشان داد و بعد از همه شهرهای ایران سر فراز امروز این دیار بوی نم باران گرفت و کوچه پس کوچه های قدیمش با بوی نم کاهگل همراه با طراوت باران دوباره زنده گشت.

چتر بر سر ، صدای دانه های سنگین باران را بر رویش احساس می کنم،انسان ها فراری از باران دوان داون به دنبال سر پناه می گردند و عابران آسمانی جیک جیک کنان نغمه زمستان سر می دهند.

شب رویایی است باید باشی و ببینی چگونه آسمان خشمش را بر سر مردم خالی می کند،نعره هایش دل و جان را می کند و انسان را به یاد کشتی نوح و غرق شدگان می اندازد.صدای غرش آسمان همراه با نور ، نشانی از نشانه های خداست،آن قدرت برتری که برتریش را هر از گاهی نشان می دهد تا بگوید به خود غره نشو من همینجا هستم.

سوز سرما،باران تند،رعد و برق اینها همه نوید شبی سرد می دهند و من خوشحالی خویش را در سقف ترک خورده خانه همسایه مان جا می گذارم تا نکند این خوشی ایزوگامی بر ترک های سقفش باشد،ترک هایی که به دستانش نیز سرایت کرده و دستان پیرمرد همسایه همچون بامش ترکی و بارانی است،امشب در جای جای شهر من بسیاری نگاه به سقف می خوابند و دعا می کنند آسمان دلش بر سقف بی عایقشان رحم بیاید و بارانش را از سرشان کم کند،امشب برخی از کودکان شهر من بر خلاف میل باطنی،شعر باز باران را نمیخوانند و کاسه های روی فرش که برای سوراخ های سقف گذارده شده را شمارش کرده و مواظبت می کنند تا سر نروند.

امشب از جای جای این کویر تشنه بوی نم می آید،نه نم باران بلکه نم گریه عاشقی که مجال گریه یافته و حال مرد بودنش را زیر چتر آسمان پنهان می کند و در زیر باران هق هق می زند،اشک هایی که باران بی رحم با خود خواهد برد و معشوقه ای که در پشت شیشه ی ها گرفته اتاقش گوشی را بر گوش گذارده با عاشق جدیدش حرف می زند و با دستانش نقش خیانت بر شیشه دم گرفته می کشد.

وای بیا و ببین چگونه باران رحمت برای بسیاری زحمت می شود،بیا و بنگر نعمت خدا برای برخی ذلت می شود و آنچه بر سرمان می آید ساخته خودمان است.

خودی که من و تو ساختیم ،من و تویی که بام سوراخ همسایه را دیدم و هوس حج کردیم،من و تویی که دستان پینه بسته را دیدیم و دم نزدیم،من و تویی که باران را خواستیم تا گریه های بسیاری را نبینیم.ای من و ای تو چه خیانت ها که نکردیم...

   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>





Powered by WebGozar

دوستان

من وتو

دختر پاییزی

دیوونه قلب

کلبه درویشی

فقط واسه تو

همه سلیقه ها
هفتایی ها
عشق گمشده
اشک عشق